زندگی عین سفر است وسفر خود زندگی است .برای شناختن جهان پیرامون خود باید دل کند ورفت تا تجربه کرد.اینجا جایی است برای به اشتراک گذاشتن ان تجربیات سفر وبایدسفر را از از کشور زیبای ایران که دارای چهار فصل میباشد اغاز کردتا زیبایی های جهان هستی پیرامون خود را بهتر درک وقیاس کنیم. باید همچون  عقاب تیز پرواز پر گشاییدوپرواز کنید وبا چشمان خود جهان پیرامون خود را بهتر درک کنید .بدانید این جهان هستی بخش از نظم وقواعدخاصی پیروی می کند پس سپاس ودرود بیکران بر سازنده جهان هستی که  زیبایی ها را می ستاید وجهان هستی را از روی ملودی  وموسیقی خاصی افریده است .

دوستان خوبم یک سالی است که

از نوشتن باز ماندم که علت ان سر درازی  داردکه روزی برایتان تعریف میکنم . برگردم به دنباله سفرنامه . در قسمت اول گفتم پس از سوار شدن به هواپیما پس از گذشت 8 ساعت پرواز رسیدیم به کوالامپور . مادر ایران به علت سردی هوا  لباس گرم تنمان بود فکر می کردیم کشور مالزی هم مانند زمستان ایران هوا سرد است وقتی هواپیما نشست در باند فرودگاه اعلام کردند هم اکنون در کشور مالزی در پایتخت ان کوالامپور هستیم وقتی از هواپیما پیاده شدیم با هوای مطبوعی مثل بهار ایران برخورد کردیم که مجبور شدیم لباس های گرممان را از تنمان در بیاوریم . سپس  فکر می کردیم هم اکنون مانند فرودگاه ایران در یک فضای بازی قرار می گیریم وباید سوار اتوبوس فرودگاه شویم تا ما را به سالن خروجی ببرند ولی بر خلاف تصور دیدم از هواپما پیاده سپس قدم هایمان را روی نوار متحرک  گذاشته وپس از چند لحظه ای در سالنی بزرگ وزیبا که  فریش شاپ نامیده  می شود  وارد شدیم یک سالن بسیار زیبا دارای فروشگاه های مجهز جهت خرید همه چیز وارزانتر از بازار . واعلام کردند خرید از این مجتمع حدود 20 تا 25 درصد ارزانتر از داخل شهر است ناگفته نماند .حد اکثر مسافرین جهت خرید کلیه لوازم مورد نیاز خودشان به فروشگاهها پناه بردند خرید نوشیدنی ها و غیره . همچنانکه در قسمت اول گفتم در فرودگاه تهران با سه نفر اشنا شدم که در انجا قرار گذاشتیم در کشور مالزی  هم اتاق شویم همانطور هم شد . پس از خرید لوازم مورد نیاز جهت تحویل پاسپورت جهت اخذ ویزا به سالن مربوطه رفتیم در صف ایستادیم و گذر نامه هارا به پلیس مربوطه  دادیم وویزا را گرفتیم خواستیم که از فرودگاه خارج شویم دوست همیار ما که اقای مهنس ترکان بود اعلام کرد مبلغ 2500 دلار من مفقود شده است راستش را بخواهید ما 4 نفر که همدیگر  را کاملا نمی شناختیم به طور مشکوکی به اون نگاه کردیم چطور مگه می شود پس از گذشت 2 ساعت مبغ 2500 دلار این اقا گم شده باشد همه ما به طور مشکو کی به نامبرده نگاه کردیم و فکر کردیم که نامبرده نظر تلکه کردن را دارد ولی نامبرده گفت احتمالا مو فع خرید از فروشگاه این اتفاق افتاده است . پس از گذشت نیم ساعت نتیجه گرفتیم باید به پلیس فرودگاه مراجعه کنیم . ناگفته نماند خودمان قادر به پیدا کردن مقازه ورد نظر نبودیم زیرا فروشندگان دختران16 تا 25 ساله کار می کنند که همگی دارای چشمانی بادامی اندامی و قدی متوسط هستند که اگر 50 نفر کنار همدیگر ایستاده باشند همه انها یک شکلند و قابل تفکیک نیستند . پس شناسایی بسیار برای ما مشکل است . دوستان برای اینکه خسته نشوید بقیه سفرنامه را در قسمت سوم برایتان تعریف می کنم قول می دهمکمتر از یک ماه شود حق نگهدارتان