با سلام مجدد. از اینکه دو هفته در وبلاگم تاخیر افتاد عذر خواهی می کنم . برگردیم سر داستان  رویای یک ازدواج . گفتم که بهتراست در ازدواج حواست جمع باشد تا سرت بی کلاه نماند مخصوصا افرادی که وسواس هستند در فصل اول گفتم  من ارزوی ازدواج با یک خانم دکتر را داشتم ولی این ارزو یک سراب بود .قسمت من که نشد هیچ بلکه در ارزوی ان مدت 20 سال است که سوختم شاید بگویید چرا یک دکتر گفتم هر کسی یک معیاری در ازدواج دارد معیار من هم این بود بر این باورم که افراد تحصیلکرده به مراتب بهتر از افراد دارای تحصیلات  ضعیفتر است شما در نظر بگیرید یک بانویی دارای تحصیلات عالیه ومشقول به کار چقدر در لباس پوشیدن ارایش کردن زیور الات بی ادعا هستند ولی یک زن خانه دار پر ادعا دارای شعوری ضعیف پر خرج و جنجالی می باشد می دانید چرا چونکه بی کار است کاری وتولیدی ندارد به همین دلیل با خود می غورد با خودش در گیر است هم چشم است چون که اهل کار نیست وزحمتی برای پول نکشیده است پس پر خرج است . مفت باز است . بخشنده است از مال شوهر نه از مال پدر مادرش پر خاشگر است چونکه خیالش راحت است جهت تربیت فرزندانش بی دانش است  دور از اجتماع است واگروارد اجتماع شود بلد نیست چطور رفتار کند  .طرفدار پدر مادر واعضای خانواده اش است .  بی وفا است چونکه از وفا چیزی نمی داند حسود است  . منزوی است از روابط اجتماعی چیزی نمی داند از اقوام شوهر خوشش نمی اید چونکه از روابط اجتماعی چیزی نمی داند . .ولی با نوان تحصیل کرده چنین نیستند . بلکه  ارام با سیاست اجتماعی با وفا می باشند من مدت 18 سال است دارم رنج می کشم راهی هم ندارم . بقیه داستان فصل سوم مطالعه کنید