با سلامی به گرمی افتاب

این هفته همچون هفته های گذشته سفرنامه را شروع می کنم . داستان سفر نامه هفته گذشته قسمت چهارم سفری به ترکیه بود . که سفرمن در استانبول قسمت سوم ان اغاز می شود . در هفته گذشته ازجاهای دیدنی و مراکز خرید و همچنین مساجد تاریخی و جزایر زیبایش برایتان شر ح دادم . وگفتم ترکیه بر خلاف کشورهایی که تا به حال برایتان شرح داده ام .از امنیت خوبی برخوردار نمی باشد. و تعدادی دزد و کلاش در انجا منتظر شما هستند. تا جیبتان را خالی کنند . پس  همه  باید جهت مراقب این کلاشان که بیشتر انها ایرانیان از همه جا رانده شده هستند  باشید . در هفته گذشته قول دادم .خاطره تلخی که برای  دو تا  از دوستان هم اطاقی ام اتفاق  افتاده برایتان شرح دهم . در هتلی که ما اجاره کرده بودیم . بیشتر ایرانیهای مسافر در انجا اقامت داشتد . من هم با این  دوستان در انجا هم اطاق بودیم . روزی از روزها این دوست هم اطاقی ما هوس می کنند جهت تفریح جنسی سری به محل های مخصوص بزنند . انها دو نفر بودند . خوشحال از اینکه اولین مسافرتشان در یک کشور ازاد از همه نظر حضور دارند . احساس یک پرنده ازاد را داشتند . خوب این  دوستان بی تجربه ما خرامان خرامان به ان محله می روند . البته در ان محله خانم های مخصوص  این کار  در انجا زیر نظر پزشک مربوطه وبا حمایت پلسی مشقول کار هستند .وهیچ مشکلی برای مسافرین غیر بومی پیش نمی اید . ومی توانند  در این محله برای چند مدتی به شادی وکامروایی بپردازند .زیرا در این محله پلیس از  مسافرین اهل تفریح   در این منطقه حمایت می کند . خوب دوستان. ساده لوح ما در این محله به گشت زنی می پردازند. ونرخ ها را  مشاهده وپرسش می کنند . تا اینجا هیچ مشکلی نیست . ناگهان فردی فارسی زبان که خودش را  کمال اهل ترکیه شهرستان وان معرفی می کند .  به انها نزدیک میشود .جوانی حدود 22 ساله . با چرب زبانی با انها برخورد می کند. وپیشنهاد میدهد. در این محله زنها الوده وبیمارند. وعارضه مریضی دارند. وقیمت ها در این محله برای کوتاه مدت تعیین شده است. بیایید من شما را به محله ای می برم که خانم های انجا زیبا تر وقیمت انها ارزانتر ومدت زمان ان تا سپیده دم می باشد . دوستان جا خالی می کنند . ولی نامبرده اسرار می کند. که دوستان من پول تاکسی را من خودم می پردازم . شما هیچ خرجی را متحمل نشوید .تمام خرج ها با خودم باشد . فقط بیایید ببینید اگر مورد پسند شما واقع نشد . شما را مجدد به این محل می اورم با وجه خودم طمع در این دوستان ساده لوح دست می دهد . با خودشان می گویند. چه خوب هم پول تاکسی ما را میدهد. وهم استانبول را می بینیم. وهم خانم های زیبا را دیده ودر صورت پسندیده انها را به هتل می اوریم وتا صبح با انها به خوشی می پردازیم . خلاصه مطلب. دوستان ما  سوار  تاکسی وبرای رفتن اماده می شوند . ان جوان فارسی زبان هم مانند گرگ در کمین این گوسفندها . تاکسی گرفته می شود . وبرای مدت 20 دقیقه تاکسی در محله ای دور از شهر می ایستد. ومسافرین ما هم پیاده می شوند. پول تاکسی توسط ان جوانک فارسی زبان پرداخت می شود . خوب خوانندگان عزیز . تا اینجای داستان را به خاطر بسپارید بقیه ماجر را در هفته اینده برایتان توضیح  خواهم داد . بدورود