سلامی به گرمی افتاب:

دوستان مهربانم از اینکه چند روزی در سفر نامه ام خلاف وعده گردید عذر خواهم .علت تاخیر اداره مخابرات بود که به حساب خودشان منطقه ما را کندند جهت راه اندازی فیبر نوری ولی متاسفانه پس از گذشت 2 روز از راه اندازی فیبر نوری خط تلفن من را که قطع کردند .هیچ بلکه شماره تلفن من را عوض هم کردند و 2 شماره هچل هفت به من دادند . که حتی یادگیری و از حفظ کردن این شماره ها بس مشکل .

بقیه در ادامه مطلب...


ضمنا اداره محترم مخابرات لطف کردند و خط پر سرعت ای دی اس ال من را هم قطع کردند .وقتی مراجعه کردم که اداره محترم شما مبلغ اشتراکتان را 3 ماهه از من دریافت داشتید .پس چرا خط اینترنت من را قطع کردید .کارمندان مربوطه فرمودند اقای نوربخش با وصل کردن خطوط فیبر نوری ما ظرفیت نداریم که خط اینترنت شما وصل کنیم . چه جالب .خلاصه اینترنت محل کارم به همین راحتی قطع شد . فرزندم 8 ماه پیش با اصرار و قهر و اشتی روزانه جهت خریدیک لب تاب زیبا و کوچو لو از من در خواست خریدمی کرد . من هم با کمال خونسردی می گفتم ای فرزند خلف برای یک خانواده یک عدد کامپیوتر بس است .اون هم ما داریم حالا قدیمی شده عیب نداره فعلا کار ما را راه می اندازه و من هم با همین سیستم قدیمی دارای و بلاگ هستم . ولی هیچ فاید ه ای نداشت ودر گوشش نمی رفت به ناچار به مقازه فروش سیستم های کامپیو تری رفتیم و یک لب تاب خوشگل و ظریف مریف گرفتیم .و از جیب مبارک مبلغ نهصد هزار تومان هزینه کردم . من که می گفتم لازم نیست من را همین سیستم قدیمی کافی است . خلاصه با قطع شدن خط پر سرعت اینجانب ناچارا پناه به اون لب تاب کوچولو روی اوردم . یک مودم زیبا برایش خریدم خط پر سرعت برای محل سکونت هم خریدم . خلاصه خوشحال از اینکه می توانم به راحتی در منزل با این لب تاب کوچولو کار کنم . خلاصه مطلب .مودم احتیاج به تعریف داشت لب تاب را بر داشته و به متخصص مراجعه کردم و سیستم تعریف و اماده کار شد . تا اینجا داشته باشید . لب تاب را روشن کردم خط اینترنت را راه اندازی کردم و کانکت شد . خواستم وارد پرشن بلاگ شوم دیدم از من تقاضای یوزو پسورد نمود به ذهنم فشار اوردم ای وای در محل کارم مدت یک سال است که با دستگاه خودم کار می کردم .هیچ تقاضای یوزر و پسورد نمی شد . خلاصه چند تا یوزر و پسورد دادم همش اشتباه خلاصه صفحه پرشین بلاگ برایم باز نمی شد . چه کنم ماندم بی سر کجا مانند کبو تری که لانه اش را گم کرده است . خلاصه مجدد وارد صفحه یا هویم شدم تا ایمیل هایم رو چک کنم وای در اینجا هم از من درخواست یوزر و پسورد شد خلاصه با ز حروف اشتباه را وارد کردم هیچ به هیچ . اعصاب صفر . این چه برنامه ای است که بر سر من امده است . خلاصه به هر کسی مراجعه کردم ولی چاره ای نداشت به دوست نازنینم عادل بزرگ و اقا همایون پیام دادم وایشان هم قرار شد با من تماس بگیرند . خلاصه با خودم گفتم بهتر است یک عدد کارت اشتراک 1000 تومانی بخرم و با سیستم قدیمی خودم که در محل کارم است وارد شوم شاید فرجی شود وقتی وارد شدم خوشبختانه این سیستم نازنین قدیمی از من هیچ درخواست یوزر و پسورد نداشت زیرا در حا فظه اش مانده است . وهمین باعث شد که مجدد مزاحم شما عزیزان گردم . وبتوانم مطلب بنویسم البته گفتن این مطالب خالی از لطف نبود به شما عزیزان یاد اوری می شوم حتما یوزر و پسورد خودتان را در دفتری بنویسید تا به حال من نیفتید . هم اکنون پیام داده شده در زیر مانیتوراخرین ذخیره را پیام می دهد .احتمالا فضایی برای نوشتن باقی نمانده است ولی شانسی می نویسم تا جایی که جواب دهد . بر گردیم به دنباله داستان جزیره کستانزا مامایا . در پست قبلی داستان ما بدانجا رسید که برای دیدن جزیره نپتون که محلی در کنار دریا ی سیاه واقع در کشور رومانی است و همه باید در ان محل لخت مادرزاد باشند رفتم تا ببینم راست است یا دروغ.از روی کنجکاوی.. وای عجب جایی . باور کردنی نبود . اگر نبینی باور نمی کنی . در پشت تخته سنگی مخفی شدم . زیرا اگر نزدیک می شدم باید حتما خودم را لخت کامل می کردم . ولی جای شکرش باقی است که ایرانیان غیرت مند حاضر به لخت کردن خودشان نمی شوند مخصو صا مردان . خلاصه من به عنوان یک محقق نظاره گر بودم . همه لخت . زن های زیبا کاملا دراز کشیده بودند کنار افتاب . سکس کامل . یکی عقبش را افتاب می داد و یکی جولویش را . ای وای مگه میشه یک. مرتیکه گردن کلفت نره خر دراز کشیده بود کنار ساحل و عورت بسیار زشتش راکه کمتراز عورت یک الاغ جوان نبود را افتاب می داد تا برنزه شود . . خلاصه یک دفعه از فاصله ی 200 متری خانم زیبایی از ماشین پیاده شد .وروب دوشابی بر دوشش . کنار ساحل رسید .که ناگهان روب دوشابش را بر داشت چه منظره ی باور کردنی نبود . گاهی به پشت می خوابید و گاهی به جلو تا هر دو طرفش برنزه شود همچون یک حوری . . جالب این است . هیچ کسی مزاحم دیگری نمی شد ودر کمال امنیت کامل لخت تمام لخت در کنار یک دیگر دراز کشیده بودند. تا بدنشان را برنزه کنند . خلاصه من هم که با دوستم نظاره گر بودیم پس از ماندن چند ساعتی از دیدن این همه عورت زن ومرد حالمان به هم خورد و دل شورا گرفتیم . و قصد بر گشتن به کستانزا مامایارا کردیم . خلاصه خرامان خرامان همانطور که با پای پیاده امده بودیم از کنار جزیره نپتون که در حاشیه کاخ قبلی چائوشوسکو بود حرکت کردیم یک طرف دریای بیکران سیاه و از طرف دیگر مناظر سرسبز جنگل . چه زیبا ودیدنی .تمام زیبایی. خلاصه به خاطر اینکه خسته نشوید دنباله داستان را درمورخه 5/3/1391به تحریر می اورم .ضمنا برای اینکه دوستانی که تازه به جمع بیوستند برای اینکه متوجه داستان شوند بهتر است دوستان قسمت های قبلی را بخوانند .بدرود